تبلیغات
Xaphan - حادثه‌ی پرل هاربر (داستان واقعی)
Xaphan
welcome
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


مردی را كه آماده آموختن است تعلیم ندادن، انسانی را به هدر دادن است، مردی را كه آماده آموختن نیست تعلیم دادن، سخن به هدر دادن است، خردمند نه انسان را به هدر می دهد و نه سخن را

مدیر وبلاگ : پویا -
نویسندگان
حادثه‌ی پرل هاربر (داستان واقعی)
مارگریت تیلور یاتز[1]...

بیشتر از یک سال بود که به بیماری قلبی پیشرفته‌ای مبتلا شده بودم. از 24 ساعت شبانه‌روز، 22 ساعت آن را در بستر بودم. طولانی‌ترین مسیری که می‌رفتم، فاصله‌ی بین تخت تا باغ خانه‌ام بود که آن هم با تکیه دادن به مستخدم خانه انجام می‌شد. تصور می‌کنم که اگر ژاپنی‌ها به «پرل هاربر»[2] حمله نمی‌کردند، باقیمانده‌ی عمرم هم در رختخواب سپری می‌شد و من هرگز زندگی جدیدی را شروع نمی‌کردم..
هنگام حمله‌ی ژاپنی‌ها هرج و مرج زیادی در همه‌جا حکمفرما بود.
روزی بمبی در نزدیکی منزلم منفجر شد و شدت انفجار به قدری بود که من از روی تختم به پایین پرتاب شدم. شهر شلوغ و هرج و مرج بود. خیلی از خانه‌ها ویران شده بود. ارتش از مردم کمک می‌خواست و از آنها تقاضا می‌کرد که به افراد آواره و بی‌خانمان کمک کنند. مأمورین صلیب سرخ مشغول جمع‌آوری کودکان و زنان افسران بودند و مجروحین را پرستاری می‌کردند. یکی از همین مأمورین از من خواست که اجازه دهم به وسیله‌ی تلفن منزلم از سرنوشت سربازان که در جنگ بودند اطلاع حاصل کنند. من نه تنها این درخواست را پذیرفتم، بلکه خودم نیز مسئولیت این کار را به عهده گرفتم. قرار بر این شد که هر زنی که از شوهرش خبر نداشت به من تلفن کند و افسرانی که می‌خواستند از سلامتی زن و فرزندانش باخبر شوند از من سؤال کنند.
اولین حس این کار این بود که از سلامتی شوهر خودم با خبر شدم و تلاش کردم زنانی را که از شوهرانشان بی‌خبر هستند خوشحال کنم و آنهایی را که همسرانشان کشته شده‌اند دلداری دهم. در کمال تأسف، عده‌ی این دسته‌ی آخری بسیار زیاد بود و بالغ بر دو هزار نفر بودند. در آغاز، همان‌طور که روی تخت خوابیده بودم، به تلفن‌ها جواب می‌دادم، ولی بعدها نشسته این کار را می‌کردم و در آخر به قدری مشغول و سرگرم شده بودم که ضعف و بیماری خود را فراموش کردم. از تخت بیرون آمدم و در کنار میز قرار گرفتم. بعد از آن دیگر غیر از هشت ساعت خواب و استراحت، به سراغ تخت نرفتم.
حادثه‌ی پرل هاربر یکی از حوادث تلخ در تاریخ امریکاست. ولی برای من بهترین اتفاق زندگی‌ام بود. زیرا این جنگ وحشتناک آن‌چنان توان و نیرویی به من داد که هیچگاه فکرش را هم نمی‌کردم. من با توجه کردن به دیگران، دیگر فرصتی برای اندیشیدن به خود نداشتم و دیگر مجالی برای فکر کردن به بیماری و ناراحتی خود برایم باقی نمی‌ماند. در این زمان چیزهایی یاد گرفتم که ارزش داشت به خاطر آن زندگی کنم.
--------------------------------------------
1. Margaret Tayler Yates: داستان نویس و یکی از دوست ‌داشتنی‌ترین زنان در نیروی دریایی امریکا.
2. Pearl Harbor


برگرفته از كتاب:
كارنگی، دیل؛ آیین زندگی؛ برگردان هانیه حق نبی مطلق؛ چاپ سوم؛ تهران: نشر سلسله مهر 1387.




نوع مطلب : داستانهای واقعی، 
برچسب ها : مارگریت تیلور یاتز،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 28 مهر 1393
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی