تبلیغات
Xaphan - اعلان (پاره‌ی چهارم)
Xaphan
welcome
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


مردی را كه آماده آموختن است تعلیم ندادن، انسانی را به هدر دادن است، مردی را كه آماده آموختن نیست تعلیم دادن، سخن به هدر دادن است، خردمند نه انسان را به هدر می دهد و نه سخن را

مدیر وبلاگ : پویا -
نویسندگان
اعلان (پاره‌ی چهارم)
ایلزه آیشینگر[1]..

... درست همین لحظه آب دریا پاهای پسرک را پوشاند. خنکی بی‌نظیری اعضای بدنش را فراگرفت. سنگ‌ریزه‌های تیز کف پایش فرو رفتند. درد به گونه‌های شادابش هجوم آورد. همان لحظه بود که خستگی را در دستانش حس کرد، آن‌ها را از هم گشود و سپس رهایشان کرد تا پایین بیفتند. افکار بر پیشانی‌اش چین انداختند و دهانش را بستند. بادی وزید و ماسه و آب را داخل ‏چشمش کرد. رنگ سبز دریا چنان غلیظ شد که از میان آب دیگر چیزی دیده ‏نمی‌شد. با وزش باد بعدی، واژه‌ی «جوانان» از آسمانِ آبی ناپدید و مانند دودی ‏در هوا محو شد. پسرک نگاهش را بالا گرفت، اما ندید که مرد چگونه از روی ‏نردبان پایین پرید، گویی یک نفر او را هل داده باشد. مرد دستانش را پشت گوش‌هایش گذاشته بود و سعی داشت چیزی بشنود، اما صدای فریاد مردم و آژیر تیز آمبولانس را نشنید. آب دریا شروع کرد به جاری شدن.
‏پسرک فکر کرد: «‏دارم می‌میرم، می‌توانم بمیرم.» نفس عمیقی کشید. برای نخستین‌بار نفس کشید. مشتی شن قاطی موهایش شد و آن را به رنگ سفید درآورد. انگشتش را تکان داد و کوشید قدمی به جلو بردارد، همان‌طور که دخترک به او نشان داده بود. سرش را به‌عقب برگرداند و فکر کرد آیا باید لباس‌هایش را بردارد. چشمانش را بست و دوباره باز کرد. سپس بار دیگر نگاهش به تابلوی روبه‌رویش افتاد: «‏عبور از روی ریل‌ها ممنوع»، ناگهان دستخوش هراس شد. ممکن بود باز او را بگیرند و بر دیوار بی‌حرکتش کنند، همان‌طور لبخند بر لب با دندان ‌ای سفید و لکه‌ای درخشان در هریک از چشمانش! ممکن بود شن‌ها را بار دیگر از لابه‌لای موهایش بیرون آورند و ‏نفسش را از او بگیرند. ممکن بود دریا را بار دیگر به صورت خطوطی دروغین ‏زیر پایش درآورند، یعنی جایی که کسی نمی‌توانست بر آن بایستد. نه، لباس‌هایش را برنمی‌داثست. مگر نباید دریا به‌دریا بدل شود تا خشکی هم بتواند خشکی باشد؟ دخترک با چه لحنی گفته بود: «‏خیلی خُب.»
‏پسرک سعی کرد بپرد. خود را پس کشید، دوباره سر جایش برگشت و بار دیگر خود را عقب کشید و درست در همان لحظه که فکر می‌کرد هرگز موفق نمی‌شود، بادی از سوی پل شروع به وزیدن کرد. آب دریا روی ریل‌ها سرازیر شد و پسرک را نیز با خودش برد. پسرک از جا کنده ‏شد و ساحل را با خود پاره کرد و برد. فریاد زد: «‏دارم می‌میرم، دارم می‌میرم! کی دلش می‌خواد با من برقصه؟» هیچ‌کس متوجه نشد که یکی از اعلان‌ها بد چسبانده شده، هیچ‌کس نفهمید که یکی از آن‌ها پاره شده است و روی ریل‌ها با باد به این‌سو و آن‌سو می‌رود و قطاری که از روبه‌رو می‌آید، آن را از هم می‌درد.
‏پس از نیم ساعت ایستگاه باز هم خالی و ساکت بود. میان ریل‌ها توده‌ی درخشانی از شن قرار داشت، گویی باد آن را از کنار دریا آورده بود. مرد نردبان به دست ناپدید شده بود. هیچ آدمی به چشم نمی‌خورد.
‏بروز همه‌ی این حوادث تقصیر قطارها بود. در آن ساعت آن‌ها به‌ندرت تردد می‌کردند، انگار که جای ظهر و نیمه‌شب را اشتباه گرفته باشند. قطارها کاسه‌ی صبر بچه‌ها را لبریز می‌کردند. اما اکنون این بعدازظهر بود که مانند سایه‌ای سبک بر ایستگاه فرو می‌نشست.
--------------------------------------------
1. Ilse Aichinger: نویسنده و شاعر اتریشی (1921)


برگرفته از كتاب:
آلن‌پو، ادگار- مان، توماس و ... ؛ در قلمرو مرگ؛ برگردان رضا نجفی و پریسا رضایی؛ چاپ نخست؛ تهران: چشمه 1388.





نوع مطلب : داستانهای کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 28 شهریور 1393
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی