تبلیغات
Xaphan - اعلان (پاره‌ی سوم)
Xaphan
welcome
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


مردی را كه آماده آموختن است تعلیم ندادن، انسانی را به هدر دادن است، مردی را كه آماده آموختن نیست تعلیم دادن، سخن به هدر دادن است، خردمند نه انسان را به هدر می دهد و نه سخن را

مدیر وبلاگ : پویا -
نویسندگان
اعلان (پاره‌ی سوم)
ایلزه آیشینگر[1]

... زن و بچه‌اش نزدیک‌تر آمده بودند. سه دختر جوان با لباس‌هایی به رنگ روشن از پله‌ها پایین آمدند و سرانجام همگی دور نردبان ایستادند و او را نگاه ‏کردند. این کار برایش به منزله‌ی شنیدنِ تملق بود. کاری نمی‌توانست بکند مگر این‌که برای بار سوم گفت‌وگو در مورد گرمای هوا را آغاز کند. آنان همه با جدیت حرف‌های او را تایید کردند، گویی آخرسر متوجه علت شادابی و غم خود شده بودند.
‏کودک دست مادر را رها کرده بود و دایره‌وار چرخ می‌زد. اما پیش از این‌که سرگیجه بگیرد، چشمش به اعلان روبه‌رویش افتاد. پسرک ملتمسانه لبخند ‏می‌زد. کودک فریاد کشید: «اون‌جارو.» و با دستش به بالا اشاره کرد. گویا از کف‌های سفید و دریا که بیش‌ازحد به سبزی می‌زد، خوشش آمده ‏بود. پسرک قدرت تکان‌دادن سرش را نداشت، قدرت نداشت بگوید: «نه، این‌طور نیست.» اما جنب‌وجوشی که در پس شقیقه‌اش برپا بود، تحمل‌ناپذیر شده بود: مردن - مردن - مردن. آیا مردن این است که دریا سرانجام خیس شود؟ آیا مردن این است که باد سرانجام بوزد؟ چیست این مردن؟
‏کودک در آن سوی ریل‌ها، به پیشانی‌اش چین انداخت. معلوم نبود که آیا او به ناامیدیِ نهفته در آن لبخند پی برده ‏است یا تنها می‌خواهد با ادا درآوردن، بازی‌گوشی کند. اما پسرک حتا نمی‌توانست پیشانی‌اش را چین بیندازد تا کودک را شاد کند. اندیشید: «مردن. مردن این است که دیگر اجازه نداشته باشم بخندم. آیا مردن این است که انسان مجاز باشد پیشانی‌اش را چین بیندازد؟ آیا مردن این است؟» به زبان بی‌زبانی این‌ها را مرتب از خود می‌پرسید.
‏کودک پایش را کمی جلو آورد، انگار که می‌خواست برقصد. نگاهی به‌عقب ‏انداخت. بزرگ‌ترها غرق در صحبت شده ‏بودند و به او توجهی نداشتند. حالا همه داشتند باهم حرف می‌زدند تا بر سکوت حاکم بر ایستگاه چیره شوند. کودک به کنار حاشیه‌ی خط‌آهن رفت، ریل‌ها را نگاه کرد و بدون این‌که آن صدای خفه را تشخیص دهد، رو به ریل‌ها لبخند زد.
‏پایش را یک قدم بالای حاشیه بلند کرد و بار دیگر آن را پس کشید. سپس دوباره ‏به‌سوی پسرک لبخندی زد تا بیشتر او را برای بازی راغب کند. لبخند متقابلاً از او پرسید: «‏منظورت چیه؟»
‏دختر کوچک پیش‌بندش را اندکی بلند کرد. می‌خواست برقصد. اما پسرک روی اعلان اگر قادر نبود بمیرد، اگر مجبور بود همان‌طور جوان و زیبا با دست‌های افراشته، نیمه‌عریان با چهره‌‏ای سفید، بماند، چه‌طور می‌توانست برقصد؟ اگر هرگز نمی‌توانست به دریا بپرد تا زیرآبی به آن‌طرف برسد، اگر هرگز اجازه ‏نداشت به خشکی بازگردد تا لباس‌هایش را که لابه‌لای شن‌های ‏طلایی مخفی شده بودند، بردارد؛ اگر واژه‌ی «‏جوانان» همیشه مانند شمشیری بالای سرش آویزان بود و نمی‌افتاد؛ اگر عبور از روی ریل‌ها ممنوع بود، چه‌طور می‌توانست با دخترک برقصد؟
‏از دور صدای قطار بعدی شنیده می‌شد. بیش از آن دیگر چیزی برای شنیدن نبود، تنها به نظر می‌رسید که گویا سکوت شدت یافته، گویا روشنایی در اوج خود به دسته‌ی تیره‌رنگی از پرندگان استحاله یافته است و سروصداکنان، رفته‌رفته نزدیک‌تر می‌شوند.
‏دخترک لبه‌ی پیراهنش را با دو دستش گرفت و خواند: «‏این‌طوری، بعد این‌طوری.» و مانند پرنده‌ای به کنار حاشیه‌ی ریل پرید. اما پسرک از جایش جنب نخورد. کودک بی‌صبرانه لبخند می‌زد. بار دیگر پایش را از روی حاشیه‌ی ریل‌ها بلند کرد: «‏اول این پا، بعد اون پا، این یکی، بعد اون یکی.»
‏اما پسرک نمی‌توانست برقصد.
کودک فریاد زد: «بیا.»
‏هیچ‌کس صدایش را نشنید. بار دیگر لبخند زد: «خیلی خُب.»
‏قطار از سر پیچ به‌سرعت می‌آمد. زن کنار نردبان متوجه دستش شد که کودک آن را رها کرده بود. آن را دراز کرد تا دست طفل را بگیرد. دستش به‌سوی لباسی برده شد، اما گویا نه لباس که هوا را گرفت. کودک با خشم فریاد زد: «خیلی خُب.» ‏و پیش از این‌که قطار تصویر پسرک را در پس خود بپوشاند، روی ریل‌ها پرید. هیچ‌کس موفق نشد کودک را عقب بکشد. او می‌خواست برقصد...

ادامه دارد ...
‏--------------------------------------------
1. Ilse Aichinger: نویسنده و شاعر اتریشی (1921)


برگرفته از كتاب:
آلن‌پو، ادگار- مان، توماس و ... ؛ در قلمرو مرگ؛ برگردان رضا نجفی و پریسا رضایی؛ چاپ نخست؛ تهران: چشمه 1388.





نوع مطلب : داستانهای کوتاه، 
برچسب ها : داستان کوتاه، داستان،
لینک های مرتبط :
          
جمعه 28 شهریور 1393
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی