تبلیغات
Xaphan - اعلان (پاره‌ی دوم)
Xaphan
welcome
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


مردی را كه آماده آموختن است تعلیم ندادن، انسانی را به هدر دادن است، مردی را كه آماده آموختن نیست تعلیم دادن، سخن به هدر دادن است، خردمند نه انسان را به هدر می دهد و نه سخن را

مدیر وبلاگ : پویا -
نویسندگان
اعلان (پاره‌ی دوم)
ایلزه آیشینگر[1]

... مقصر، مرد نردبان به‌دست بود که گفته بود: «‏تو نخواهی مرد.» پسرک نمی‌دانست مردن به چه معناست. اصلاً از کجا باید می‌دانست؟ بالای سرش با خطی واضح به صورت اریب، مانند ابری از دود که در آسمان رها شود، واژه‌ی «جوانان»» نوشته شده بود و زیر پاهایش، بر خطوط مأیوس‌کننده‌ی دریایی به رنگ سبزِ تند، این واژه‌ها خوانده می‌شد: «‏با ما همراه شوید.» این یکی از چندین تابلوی تبلیغاتی برای اردوهای تابستانی بود.
‏در همین حال مرد نردبان به‌دست به‌سوی بالای ایستگاه رفت. نردبانش را به دیوار کثیف ساختمان ایستگاه تکیه داد و چند کلمه‌ای با گدای شل در مورد گرمای هوا ردوبدل کرد و آخرسر از جاده‌ی اتومبیل‌رو رد شد تا از نوشابه‌فروشی سرپایی روی پل برای خودش یک لیوان آبجو بخرد. در آن‌جا هم چند کلمه‌ای راجع‌به گرما ردوبدل کرد. در مورد مردن چیزی نگفت و سپس برگشت تا نردبانش را بردارد. روی همه‌چیز را قشری از غبار پوشانده بود و نور خورشید بیهوده سعی داشت خودش را در آن غبار جا کند. مرد نردبان، سطل و دسته‌ی اعلان‌ها را برداشت و هر آن‌چه را برداشته بود، در آن سوی خط‌ آهن دوباره بر زمین گذاشت. قطار بعدی مانند همیشه دیر کرده و هنوز نیامده بود. رفت‌وآمد در این وقت روز، گاه چنان کاهش می‌یافت که گویی جای ظهر و نیمه‌شب باهم عوض شده است.
‏پسرکِ روی اعلان که به‌جز لبخند زدن و خیره نگاه کردن هیچ کار دیگری نمی‌توانست بکند، می‌دید که چه‌طور درست روبه‌رویش مرد بار دیگر نردبان را پای دیوار می‌گذارد و دوباره شروع به مالیدن چسب روی دیوارها می‌کند، دیوارهایی که روی‌شان زنان با لباس‌های گران‌بها و با آرزوی ظالمانه‌ی محکم نگه‌داشتن چیزی که در اصل نیز نمی‌توان آن را محکم نگه داشت، خشک شده بودند. آرزوی به پایان نرسیدن شب برای‌شان برآورده شده بود. هراس این زن‌ها از طلوع چنان قوی بود که از حالا تا شب هیچ کاری از دست‌شان برنمی‌آمد، مگر این‌که برای سالن‌های آینه‌کاری شده‌ی یک سالن رقص تبلیغ کنند، در حالی که با نگاهی مشتاقانه تمایل داشتند به آغوش مردان‌شان بازگردند. مرد روی نردبان قلم‌مویش را تکان داد. پوسترها باید در یک ردیف چسبانده می‌شدند. پسرک روبه‌رو می‌توانست این را به وضوح ببیند. او می‌دید که آن‌ها چه ساده‌دلانه بی‌آن‌که بتوانند از خود دفاع کنند، می‌گذارند آن عمل وحشتناک را بر سرشان بیاورند.
‏می‌خواست فریاد بکشد، اما این کار را نکرد. می‌خواست دستانش را دراز کند تا کمک‌شان کند، اما دستانش همان بالا مانده بودند. پسرک، جوان، زیبا و نورانی بود. او برنده‌ی بازی شمرده می‌شد، اما ناگزیر بود بهایش را نیز بپردازد. او برعکس رقاصانِ نیمه‌شب، وسط روزِ روشن روی دیوار ثابت شده بود. او هم مانند آن رقاص‌ها بدون این‌که از خود دفاعی کند، اجازه می‌داد هر بلایی می‌خواهند سرش بیاورند و مانند آنان نمی‌توانست مرد را از روی نردبان به پایین پرت کند. شاید همه چیز به این برمی‌گشت که او نمی‌توانست بمیرد.
‏با ما همراه شوید - با ما همراه شوید - با ما همراه شوید. او هیچ‌چیز در سر نداشت، مگر همین کلماتی که زیر پایش نوشته شده بود. این قافیه ترانه‌ای بود که وقتی به تعطیلات می‌رفتند آن را می‌خواندند، این را زمانی می‌خواندند که موهای‌شان دستخوش باد می‌شد. این را همیشه موقعی می‌خواندند که قطار روی خط می‌ایستاد، زمانی که موهای‌شان همان‌طور در دست باد پریشان ‏می‌شد. با ما همراه شوید - با ما همراه شوید - با ما همراه شوید. و کسی به‌غیر از آن دیگر چیزی نمی‌دانست.
‏در پس شقیقه‌ی پسرک جنب‌وجوشی آغاز شد. قایق‌های بادبانی سفید بدون این‌که کسی آن‌ها را ببیند در کنار خلیجی نامرئی به خشکی رسیدند. قافیه تغییر کرد: تو نخواهی مرد - تو نخواهی مرد - تو نخواهی مرد. مانند اخطار بود. پسرک نمی‌دانست مردن چیست، اما ناگهان آرزویی او را به التهاب درآورد. شاید معنایش این بود که بگذارند توپ‌ها به هوا پرتاب و دست‌ها دراز شوند. مردن. اکنون این را می‌دانست، می‌دانست که برای نچسبیدن به دیوار باید بمیرد.
‏مرد روی نردبان مدت‌ها بود که حرف‌هایش را از یاد برده بود. حتا اگر فرشته‌ای هم از آسمان نازل می‌شد تا او را به‌یاد سخنانش بیندازد،
وجود فرشته را انکار می‌کرد. مرد این سخنان را با لحنی تلخ ادا کرده بود، آن تلخی که در طول مدت چسباندن اعلان در وجودش رشد کرده بود. او از این چهره‌های جوانِ درخشان متنفر بود، چراکه خودش ماه‌گرفتگی بر گونه‌اش داشت. علاوه بر این ناچار بود هر لحظه مراقب باشد که شدت سرفه‌هایش او را از روی نردبان پایین نیندازد. اما به‌هر حال روزی‌اش را از همین اعلان چسباندن به‌دست می‌آورد. از شدت گرمای هوا به سرش زده بود، شاید در رؤیا حرف می‌زد. بیش ‏از این دیگر پی‌اش را نگرفت...

ادامه دارد ...
--------------------------------------------
1. Ilse Aichinger: نویسنده و شاعر اتریشی (1921)


برگرفته از كتاب:
آلن‌پو، ادگار- مان، توماس و ... ؛ در قلمرو مرگ؛ برگردان رضا نجفی و پریسا رضایی؛ چاپ نخست؛ تهران: چشمه 1388.





نوع مطلب : داستانهای کوتاه، 
برچسب ها : ایلزه آیشینگر،
لینک های مرتبط :
          
جمعه 28 شهریور 1393
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی