تبلیغات
Xaphan
Xaphan
welcome
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


مردی را كه آماده آموختن است تعلیم ندادن، انسانی را به هدر دادن است، مردی را كه آماده آموختن نیست تعلیم دادن، سخن به هدر دادن است، خردمند نه انسان را به هدر می دهد و نه سخن را

مدیر وبلاگ : پویا -
نویسندگان
پیش از دیگران، خودتان را متحول سازید
پرومودا بترا

‏بهترین کلامی که درباره‌ی تغییر می‌توان گفت همین است: حداقل در مورد خودم کاملاً صادق بود. مثل بقیه، من هم سعی کردم تا افراد را تغییر بدهم و هر بار شدیداً ناامید شدم و هر ناامیدی اضطراب‌آور است. بعد ناگهان، این فکر به ذهنم رسید ‏که بهتر است خودم را تغییر دهم. در 15 ‏اکتبر 1986، وقتی به سن 50 ‏سالگی رسیدم ‏تصمیم گرفتم خودم را تغییر دهم. آن روز فهمیدم که این راه زندگی نیست که با همه ‏بجنگی و در این بین خودت دچار استرس و فشار روحی شوی. فهمیدم که کار کاملاً ‏احمقانه‌ای است که در بعضی از موارد سرم را بشکنم. برای مثال، همسرم دوبار در روز خانه را از جمله راه‌پله را جارو می‌کرد. او این کار را یا به خدمتگزار واگذار می‌کرد یا ‏دختران و یا خودش این کار را می‌کرد. سعی کردم که متقاعدش کنم که کمی گرد و خاک در منزل بهتر از این است که دلهره و اضطراب داشته باشیم. قبل از او مادرم همین کار را می‌کرد اما وسواس کمتری داشت. اما هر وقت مادرم منزل نبود خواهرم این کار ‏را می‌کرد و برای من استرس ایجاد می‌کرد. تصمیم گرفتم خودم را تغییر دهم. ‏لازم نیست که «شاه بروس» باشیم که همیشه در حال کار و تلاش بود. در عوض، می‌توان «پیتر دروکر» بود. نصیحتش این بود که یک‌بار تلاش، دو بار تلاش، اگر همچنان موفق نشدید، کار دیگری انجام دهید. لازم نیست هر چیزی مانند مسئله و زندگی مطرح باشد. شاید اشتباه می‌کنم. شاید ترسو و ناآزموده‌ام. اما دریافتم که با پذیرش این نگرش، توانستم حداقل تا حد قابل توجهی از استرس و فشار و ناراحتی قلبی خود بکاهم.


برگرفته از كتاب:
بترا، پرامود؛ رمز و راز زندگی بهتر؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات بهزاد 1387.






نوع مطلب : داستانهای واقعی، 
برچسب ها : پرومودا بترا، داستان واقعه ای،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 31 مرداد 1394
چارلی چاپلین
كمدین انگلیسی (1889 - 1977)




114 سال پیش، در روز 16 آوریل 1889 میلادی (27 فروردین)، «سرچارلز اسپنسر چاپلین» معروف به چارلی چاپلین، نابغه عالم سینما در شهر لندن به دنیا آمد. چارلی در سن 5 سالگی، در صحنه تئاتر ظاهر شد و به سرعت شهرت یافت. وی در سال 1925 میلادی، فیلم «لایم لایت» را کارگردانی کرد و پس از آن، به جهانگردی پرداخت. فیلم های چاپلین آمیزه ای از هزل، اندوه، انتقادات جسورانه و عشق به انسانیت است که مشهورترین آنها جویندگان طلا، زندگی سگی و دیکتاتور بزرگ هستند.
بسیاری چارلی چاپلین را تنها یك كمدین موفق می دانند، حال آنكه او در زمینه موسیقی نیز استعداد فراوانی از خود نشان داده است. ساخت موسیقی فیلم، كار عادی وی بود و در مجموع، توانست موسیقی 23 فیلم را به پایان برساند. وی توانایی زیادی در ساخت موسیقی داشت و موسیقی فیلم «لایم لایت» ساخته چالین، در سال 1972 برنده جایزه اسكار شد.
چارلی اسپنسر چاپلین مهمترین و تاثیرگذارترین شاگرد «مك سنت» و فرزند یك نمایشگر تالارهای محلی موسیقی، كودكی خود را در صحنه های سرگرم كننده تفریحی گذرانده بود. تصویر او از جهان، همچون «چارلز دیكنز» و «د.و.گریفیث»، با هر گونه فقر و تنگدستی دوران خردسالی و جوانی رنگ آمیزی شده بود و در طول عمرش، همدردی عمیق خود را نسبت به تنگدستان نشان داد.
در 1913، هنگامی كه با دستمزد صد و پنجاه دلار در هفته، در كمپانی «كی استون» استخدام شد، یك بازیگر سیار نمایش های «وودویل» امریكایی بود. در نخستین فیلمی كه به نام «در تلاش برای معاش» (1914) برای مك سنت بازی كرد، نقش یك شیك پوش تیپیك انگلیسی به او داده شد، اما با فیلم دومش، «مخمصه غریب مبیل» (1914)، كاركتر و شكل ظاهری یك ولگرد كوچولو را معرفی كرد؛ كاركتری كه چاپلین را شهره آفاق ساخت و او را به یك نماد جهانی در عرصه سینما تبدیل كرد.
صحنه ای از فیلم «جویندگان طلا» ساخته چاپلین، تا ژوئن 1917 اعتبار زیادی كسب كرد. از این رو، قرارداد یك میلیون دلاری از سوی «فرست نشنال» به او پیشنهاد شد تا هشت فیلم به طور دلخواه برای این كمپانی بسازد. این معامله به او امكان داد تا برای خود استودیویی بنا كند و تمام فیلم هایش را تا سال 1952 در آنجا بسازد (این سالی بود كه چاپلین آمریكا را ترك كرد).
موفق ترین اقدام چارلی در فرست نشنال، كارگردانی اولین فیلم بلند او ( پسر بچه 1921) بود. این فیلم، كمدی بوده و ماجرای فرد بیكاری است كه به پسر بچه ای از محله فقیر نشین دل می بندد ( نقش پسر بچه را جكی كوگان اجرا كرد كه پنج سال بیشتر نداشت و او را به شهرت جهانی رساند). فیلم پسر بچه، غوغای زیادی در جهان به پا كرد و بیش از 2.5 میلیون دلار نصیب تهیه كنندگان آن شد.
جویندگان طلا، شاخص ترین اثر چارلی چاپلین بود كه هنوز هم مانند سال 1925 مورد علاقه مردم است. چاپلین شخصاً آن را بر دیگر فیلم هایش ترجیح می داد. در فیلم بعدی خود به نام سیرك (1928)، آن ولگرد كوچولو به فكر دلقك شدن می افتد.
فیلمی صامت با ساختاری زیبا كه در جریان ناطق شدن سینما ساخته شد و در 1929، جایزه اسكار بهترین فیلمنامه، بازیگری، كارگردانی و بهترین فیلم (تهیه كنندگی) را به خود اختصاص داد. چاپلین در جریان ساخت این فیلم، درگیر دادگاه طلاق از همسر دومش بود و از جانب اخلال گرایان مذهبی متهم به اهانت شده بود؛ چنان كه می خواست خودكشی كند.
 
 
جوایز چارلی
چاپلین در طول دوران فعالیتش دوبار موفق به كسب جایزه اسكار شد. او اولین جایزه اسكار خود را در شانزدهم می 1926 دریافت كرد. پس از آن و با ساخت فیلم «سیرك» در اسكار بعدی نامزد كسب عنوان بهترین بازیگر مرد و همچنین بهترین فیلم‌ساز كمدی شد، ولی در نهایت این جوایز به افرادی دیگر تعلق یافت. با این وجود، او جایزه «همه فن حریف بودن» را از دبیرخانه جشنواره دریافت كرد. فیلم دیگری كه چاپلین در همان سال ساخت و به خاطر آن، از جشنواره‌های گوناگون جایزه گرفت، «خواننده جاز» نام داشت. چاپلین در سال 1972 و چهل و چهار سال پس از دریافت اسكار اول، دومین اسكار خود را هم دریافت كرد. البته او در این زمان در تبعید بود و به خاطر دریافت جایزه‌اش اجازه پیدا كرد به شهر محل دبیرخانه جشنواره سفر كند.
آخرین فیلم‌های او با نام «شاهی در نیویورك»، «سوفیالورن» و «مارلون براندو» در اواخر دهد پنجاه ساخته شدند و او در این فیلم‌ها به عنوان نویسنده و كارگردان و بازیگر به هنرمندی پرداخت. 





نوع مطلب : زندگینامه ها، 
برچسب ها : چارلی چاپلین،
لینک های مرتبط :
          
جمعه 29 خرداد 1394
چارلز رابرت داروین
دانشمند انگلیسی و بنیانگذار نظریه تکامل (  ۱۸۰۹ – ۱۸۸۲ )




«چارلز داروین» در ۱۲ فوریه ۱۸۰۹ (همان روزی كه آبراهام لینكلن به دنیا آمد)، در خانواده ای ثروتمند كه اهل «شروبری»انگلستان بودند، دیده به جهان گشود. او پنجمین فرزند از شش فرزند خانواده بود. پدرش، «رابرت داروین» و مادرش، «سوزانا وجوود» هر دو از خانواده‌های اصیل انگلیسی و حامیان کلیسای توحیدی بودند.
وقتی داروین هشت سال داشت، مادرش درگذشت. یک سال بعد، او را برای تحصیل به مدرسه شبانه‌روزی در شهر مجاور فرستادند. پدر بزرگش، «دکتر اراسموس داروین» از پزشکان معروف و طبیعی دانان بزرگ زمان خود بود. در میان این خانواده تحصیلکرده و روشنفکر، ظاهراً تنها چارلز بود که هوش و استعداد چندانی نداشت. در دوران تحصیل، معلمان و مدیران مدرسه، او را شاگردی کودن و تنبل می خواندند، اما در حقیقت او نابغه بود. شاید دیگران به این دلیل او را نادان می دانستند که پندارها و افکار بلندش برای آنها قابل قبول نبود. چارلز علاقه زیادی به حیوانات و حشرات داشت و دقت او در مشاهده و مطالعه موجودات زنده، شگفت آور بود. وی در این باره می گوید :
«من از نظر دقت دید و مشاهده کنجکاوانه بر تمام افراد عادی بشر برتری دارم و هر چیزی را با اندیشه می نگرم».
قدرت مشاهده چارلز همیشه مورد توجه پدر بود. پدر داروین، مردی تنومند و قوی هیکل بود که وزنش به 150 کیلو می رسید. او در هنگام عیادت از بیماران فقیر، اغلب دچار مشکل می شد، زیرا پله ها و اتاقهای خانه این بیماران، خراب و فرسوده بود و تحمل وزن دکتر رابرت را نداشت. از این رو چارلز را به جای خود به عیادت بیماران می فرستاد و او پس از معاینه بیماران، یادداشت هایی روی کاغذ می آورد و آنها را به پدرش می داد تا برای بیمارانش نسخه بنویسد. چارلز با برادرش «اراسموس» برای تحصیل طب وارد دانشگاه «ادینبورگ» شد. همانطور که انتظار می رفت، وضع تحصیلی او در دانشگاه رضایت بخش نبود و از دانشجویان بی استعداد به شمار می رفت؛ با وجود این، علاقه زیادی به کارهای تجربی و علمی نشان می داد.
خشونت عملیات جراحی باعث شد که داروین از پزشکی بیزار شود و در عوض، نزد یک برده سیاه پوست آزاد شده به نام «جان ادمونستون» به آموختن تاکسیدرمی مشغول شد. او شیفته داستانهایی بود که «ادمونستون» از جنگلهای بارانی امریکای جنوبی برایش تعریف می‌کرد.
یک سال بعد، داروین یکی از اعضای فعال «انجمن دانشجویی طبیعی دانان» و شاگردی توانا در مکتب «رابرت ادموند گرانت»، از پیشگامان نظریه تکامل بود. وی همچنین در کلاسهای تاریخ طبیعی «رابرت جیمسون» در زمینه جغرافیای چینه‌شناختی شرکت ‌کرد و روش طبقه‌بندی گیاهان را در موزه بزرگ دانشگاه «ادینبورگ» ‌آموخت.
در سال ۱۸۲۷، پدر داروین ناخشنود از اینکه پسر جوانش علاقه‌ای به پزشکی نشان نمی‌دهد، نام او را در کالج «کریست» دانشگاه «کیمبریج» نوشت تا در لباس روحانیت در آید. این تصمیم عاقلانه‌ بود؛ چرا که در آن زمان، کشیش‌های انگلیکان درآمد خوبی داشتند و بسیاری از طبیعی دانان، خود روحانی بودند. با وجود این، داروین ترجیح می‌داد که به جای درس خواندن، همراه با پسر عمویش «ویلیام داروین فاکس» به سوارکاری، تیراندازی و جمع‌آوری سوسک بپردازد و در این کار چنان پیشرفت کرد که او را به عنوان سوسک شناس به جناب کشیش «جان استیونس هنسلو» استاد گیاه شناسی معرفی کردند. داروین در کلاسهای تاریخ طبیعی «هنسلو» شرکت می كرد و چیزی نگذشت که محبوب‌ترین شاگرد وی شد. با نزدیک شدن فصل آزمون، داروین بیشتر وقت خود را صرف خواندن درسهایش كرد و سرانجام، امتحانات نهایی را با کسب نمره خوب در الهیات و نمره‌ متوسط در ادبیات یونانی، ریاضیات و فیزیک پشت سر گذاشت.
داروین و همکلاسی‌هایش تصمیم گرفتند که برای مطالعه تاریخ طبیعی مناطق گرمسیر به جزایر «مادئیرا» سفر کنند. وی برای کسب آمادگی بیشتر در کلاسهای جغرافیای جناب کشیش «ادام سجویک» نامنویسی کرد؛ اما زمانی که به همراه او برای نقشه‌برداری از لایه‌های صخره‌ای در ویلز به سر می‌برد، خبر لغو سفر به او رسید. داروین در راه بازگشت به خانه بود که نامه دیگری دریافت کرد؛ نیروی دریایی به دنبال یک طبیعی دان می‌گشت که ناخدا «رابرت فیتزروی» را در یک سفر اکتشافی به امریکای جنوبی همراهی کند. این سفر فرصتی گرانبها برای داروین بود تا بتواند خواسته های خود را به عنوان یك طبیعی دان دنبال کند.
 
سفر با بیگل
سفر با کشتی بیگل، پنج سال به طول انجامید. در این سفر، داروین بیشتر زمان خود را صرف پویش‌های زمین‌شناختی، بررسی سنگواره‌ها و مطالعه بر روی ارگانیسم‌های زنده کرد. او از موجودات زنده امریکای جنوبی، هزاران نمونه جمع آوری كرد که بسیاری از آنها برای دانشمندان غربی ناشناخته بودند. داروین در طول این سفر با شگفتیهای طبیعی فراوانی روبرو شد؛ برای مثال، او قبایل نخستین را دید، فسیلهای گوناگونی به دست آورد و گونه‌های بیشمار گیاهی و حیوانی را مورد بررسی قرار داد.
 
پیدایش نظریه تکامل
داروین ابتدا به هیچ وجه در پی به چالش کشیدن فرضیه ثبات انواع نبود، ولی ادامه تحقیقات، سؤالات بی‌پاسخ زیادی پیش رویش قرار می داد. یک سال پیش از شروع سفر داروین، کتاب جنجال‌برانگیزی از «چارلز لایل» به نام «اصول زمین‌شناسی» منتشر شده بود که داروین نسخه‌ای از آن را همراه خود داشت. نویسنده در این کتاب مدعی شده بود که سطح زمین بر اثر فرآیندهای تدریجی تغییر می‌کند و دگرگونی پوسته زمین، جریانی یکنواخت در طبیعت و در طول تاریخ این کره است. وی بیان می دارد که هر نوع موجود زنده ابتدا در مرکزی رشد می‌‌کند و از آن نقطه پخش می شود. این موجود زنده مدتی دوام می آورد، اما بتدریج از بین رفته و جای خود را به انواع دیگر می دهد (اصل مراکز آفرینش). از این رو نتیجه گرفت که پیدایش انواع جدید، جریانی پیوسته و یکنواخت در طول تاریخ زمین است.
این نظریه ها كه به تمامی، خلاف باورهای رایج زمانه بود، سر و صدای زیادی را در انجمنهای علمی برانگیخت. داروین با بررسی لایه‌های سنگی و سنگواره‌ها در نقاط مختلف، شواهد زیادی در تأیید نظریات «چارلز لایل» به دست آورد. او در جزایر «گالاپاگوس»، فسیلهایی بسیار شبیه به هم، ولی نه کاملاًً همانند و با اشکال زنده پیدا کرد. وی مشاهده کرد که لاک پشت‌های ساکن در هر جزیره اندکی با لاک پشت‌های جزیره مجاور متفاوتند و سهره‌های جزیره‌های مختلف، تفاوت کمی با یکدیگر دارند. از نظر داروین، بهترین استدلال این بود که انواع تغییر می‌کنند و اعضای هر گونه، نیای مشترکی دارند.
پس از پایان سفر، داروین با کنار هم گذاشتن مشاهدات خود و با استفاده از اصل «مراکز آفرینش» چارلز لایل، در اولین ویرایش کتاب خود با عنوان «مسافرت بیگل»، نحوه پراكندگی گونه‌های مختلف جانوری را شرح داد.
 
دستاوردهای علمی پیش از ارائه نظریه تکامل
داروین در تمام طول سفر از حمایتهای استاد سابق خود، «هنسلو» برخوردار بود. او ترتیب چاپ نوشته‌های داروین را می‌داد و سنگواره‌های جمع‌آوری شده را در اختیار طبیعی دانان معتبر می گذاشت. در دوم اکتبر ۱۸۳۶، داروین به بریتانیا بازگشت و گروهی از بهترین طبیعی دانان را گرد آورد تا بر روی نمونه‌های گیاهی، جانوری و زمین‌شناختی جمع‌آوری شده مطالعه کنند. هنسلو، داروین را به «ریچارد اوون» زیست‌شناس معروف معرفی کرد. زمانی كه «اوون» در کالج پادشاهی جراحان بر روی مجموعه سنگواره‌های داروین کار کرد، با کمال شگفتی متوجه شد که این سنگواره ها متعلق به گونه‌هایی از جوندگان غول‌پیکر و تنبل است که نسل شان منقرض شده است. این کشف، بیش از پیش بر اعتبار داروین افزود.
در ۱۷ فوریه ۱۸۳۷، «چارلز لایل» در مقام رئیس انجمن زمین‌شناسی، سخنرانی خود را به یافته‌های «ریچارد اوون» درباره مجموعه سنگواره‌های داروین اختصاص داد؛ با این تفسیر که گونه‌های منقرض شده با گونه‌های فعلی همان منطقه در ارتباطند. در همان جلسه، داروین به عنوان «عضو شورای انجمن زمین‌شناسی» برگزیده شد.
فعالیتهای علمی داروین تا اواسط سال ۱۸۳۷ ادامه یافت. در این زمان او به توصیه پزشکان از فشار کار  خود كاسته و برای استراحت در ییلاق اقامت کرد.
در سال 1871، در حالی كه هنوز بحث و جدل پیرامون كتابهای قبلی داروین به شدت ادامه داشت، وی كتاب جنجال‌برانگیز خود را با نام «نژاد انسان و انتخاب در رابطه با جنسیت» منتشر كرد. طرح این نظریه كه انسان از نسل نوعی میمون است، كافی بود تا موج سركش مخالفت‌ها و مجادله‌های علمی را كه در پی انتشار كتابهای قبلی داروین ایجاد شده بود، برافروخته ‌تر نماید.
داروین برای دفاع از نظریه‌های خود در هیچ‌یك از بحث ها و سخنرانی های علمی شركت نمی‌كرد. شاید به این دلیل كه پس از بازگشت از سفر به علت ابتلا به بیماری «چاگاس» كه ناشی از نیش حشرات آمریكای جنوبی بود، سلامتی او دچار اختلال شده و از نظر مزاجی، وضع خوبی نداشت. از سوی دیگر، حامیان «تئوری تكامل» از جمله «توماس هاكزلی» نیز سرسختانه از تئوری‌های داروین دفاع می‌كردند.
داروین مانند ارسطو سخت تحت تاثیر بزرگی و شکوه طبیعت قرار گرفته بود و به آن- چون دوستداری که آفریننده و طراح مبتکر موجودات گوناگون است- احترام می گذاشت.
در نتیجه فعالیتهای داروین، این نظریه «هراكلیتوس» كه «هیچ چیز جز تغییر و دگرگونی، همیشگی و پایدار نیست»، شایستگی بیشتری یافت. واژه‌هایی مانند «تنازع بقا» و «بقای اصلح» كه از سوی داروین مطرح شد، اكنون در گفتگوهای روزانه جا افتاده است. كامیابی «تئوری تكامل» در روشن كردن اصل و ریشه نژاد انسان، این نظریه را تقویت كرد كه علم می‌تواند پاسخگوی تمام مسائل طبیعی باشد، ولی افسوس كه علم به تنهایی قادر به پاسخگویی به تمام مشكلات بشری نیست. چارلز داروین در سال 1882 از دنیا رفت.
 
برگرفته از :


http://www.bashgah.net

 http://www.iranika.ir
 http://forum.googlen.ir
 





نوع مطلب : زندگینامه ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 27 اردیبهشت 1394
خوش‌بینی
استیو چندلر

در یکی از شب‌های نه‌چندان دور، دختر چهارده ساله‌ام «استفانی»، از من ‏اجازه گرفت که به همراه دوستش برای قدم زدن از خانه بیرون بروند و قول داد که ساعت 10 شب بازگردند.
‏من بعد از پایان اخبار ساعت ده ‌و نیم، ناگهان متوجه شدم که هنوز بازنگشته است. مدتی با نگرانی در خانه قدم زدم و فکر کردم که چه باید بکنم؟ سرانجام اتومبیل‌ام را برداشتم و در همان اطراف به جست‌وجو پرداختم. تمام ذهن‌ام را خشم و وحشت فراگرفته بود.
‏ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه که دوباره از جلوی خانه‌ی خودم می‌گذشتم، سایه‌ی او را در پنجره دیدم. دیدم که صحیح و سالم در خانه است. اما بعد، باز هم به رانندگی‌ام ادامه دادم، چون به این نتیجه رسیدم که همه‌ی آن نگرانی‌هایم تنها به خاطر افکار منفی بوده است.
‏همان‌طور که رانندگی می‌کردم، متوجه شدم که چگونه خودم را در آن افکار منفی غوطه‌ور کرده بودم؛ مثلاً این که چرا او به من بی‌احترامی کرد؟ چرا او نتوانست سر قول‌اش باشد؟ چرا قوانین من برایش هیچ مفهومی ندارد؟ این نهایت سنگ روی یخ شدن است!
‏بعد هم فکر کردم تا چهار سال آینده خدا می‌داند چه مشکلاتی با او خواهم داشت! چه کسی می‌داند او به کجا رفته و چه می‌کرده است... آیا پای مواد مخدر هم در کار بوده است؟ یا سکس؟ یا جنایت؟
‏با آگاهی به منفی بودن تمام این افکار، به آن‌ها فرصت دادم یک نفس خودشان را خالی کنند و هر طوری که می‌خواهند فکر کنند تا این‌که من بگویم دیگر بس کنید! بعد، به سراغ آن طرف قضیه بروم.
‏یکی از ترفندهای مورد علاقه‌ی من برای پرش به سمت خوش‌بینی، معمولاً با این سؤال شروع می‌شود: «خب! حالا چه باید بکنم؟ چه طور می‌توانم دوباره ارتباط‌م را با دخترم برقرار کنم و چارچوپ توقعات خود را به او نشان بدهم؟» ‏در این‌جا افکار مثبت‌ام را به جریان می‌اندازم و متوجه می‌شوم که ایجاد یک رابطه‌ی خوب همیشه با یک حادثه آغاز می‌شود.
‏به این ترتیب تصمیم گرفتم مدت طولانی‌تری رانندگی کنم و او را در خانه منتظر بگذارم! مطمئن بودم که خواهر کوچکش به او گفته است که نگران بودم و ‏به دنبالش می‌گشتم. ‏
فکر کردم، اکنون که من به دنبال راه‌حل می‌گردم، بهتر است او هم کمی عرق کند!
‏خاطرات زمان کود‏کی‌اش به یادم افتاد. یکی از نکته‌های درخشان در مورد ‏او صداقت‌اش بود. هرگاه د‏ر محیط مدرسه یا با شاگرد‏ان دچار مشکل یا ماجرایی می‌شد، همه چیز را با من در میان می‌گذاشت و ما خیلی زود ‏به نتیجه می‌رسیدیم.
‏روزی را به یاد ‏آورد‏م که «استفانی» به مدرسه‌ی ابتدایی می‌رفت و مرا برای شرکت در مراسمی دعوت کرده ‏بودند که طی آن به دخترم جایزه‏ای که برای‌شان ‏درحد اسکار بود، بدهند! بعد هم من تحت تأثیر احساسات افتخارآمیز خودم، به مدیر مدرسه پیشنهاد کرده بودم که نام او را روی مدرسه بگذارند و به این ترتیب «استفانی» را دچار شرمندگی کرده بودم!
‏همان‌طور که رانندگی می‌کردم، احساس کردم آرام آرام جنبه‌های خوش‌بینی و مثبت ذهنم رشد می‌کند و پیش می‌آید. ‏زمانی که به خانه رسیدم، به خوبی دیدم که چه‌قدر ترسیده است. مقصر اصلی ماجرا از نظر او فراموش کردن ساعت‌اش بود. من ابتدا با حوصله ‏به تمام حرف‌هایش گوش کردم. بعد ضمن یادآوری خاطرات پر از صداقت گذشته، پیشنهاد کردم که راهی برای شروع دوباره‌ی روابط خود پیدا کنیم.
‏او به اعتراض گفت که بهتر است مسأله را این قدر بزرگ نکنیم! من یادآوری کردم که مسأله‌ی بسیار مهمی است و به روابط ما بستگی دارد... آن شب تا مدت‌ها با هم صحبت کردیم و به این نتیجه رسیدیم که از آن پس به هر چه می‌گوید، عمل کند.
‏حادثه‌ی آن شب را هیچ‌یک از ما فراموش نکردیم، چرا که باعث اعتماد ‏دوباره‌ی ما به یکدیگر و ادامه‌ی انضباط و حساسیت او شد.


برگرفته از كتاب:
چندلر، استیو؛ با یكصد روش زندگی خود را متحول كنید؛ برگردان ناهید كبیری؛ چاپ دوم؛ تهران: نشر ثالث 1388.




نوع مطلب : داستانهای واقعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 26 فروردین 1394
راز کامیابی در پشتکار است (داستان واقعی)
جک کنفیلد

«باری فاربر»، نویسنده‌ی کتاب «الماس در سنگلاخ» می‌نویسد:
‏اولین کتاب من تحت عنوان «هنر فروش و بازاریابی» را پیش از آنکه ناشری پیدا بشود و آن را بخرد، به بیست و شش ناشر دیگر ارائه کرده بودم. در اینجا می‌خواهم از مؤلفان و نویسندگانی که گرچه بسیار هم با استعداد و خوش قریحه هستند، اما چگونه قادر نمی‌شوند کتاب‌هایشان را به زیور طبع یبارایند و آنها را برای چاپ به یک مؤسسه‌ی انتشاراتی بسپارند یاد کنم. جان کلام این‌جاست که زمانی که به ناشری مراجعه می‌کنند و جواب «نه» می‌شنوند، اعتماد به نفس و همچنین نیروی پشتکار و ثبات و اعتدال‌شان دچار اختلال و ضعف و سستی می‌شود و در نتیجه از هم می‌پاشند. هر چند باید اقرار کنم که من هم در همان «نه» اول بسیار جا خوردم و پریشان و مشوش شدم، ‏اما هرگز خود را نباختم و داغان و متلاشی نشدم. تازه بعد از پنج یا شش «نه» و مخالفت دیگر که روبرو شدم، خودم را پیدا و به اصطلاح جمع و جور کردم.
‏به مدیر آژانس تبلیغاتی‌ام تلفن زدم و از او پرسیدم موضوع چیست که هیچ ناشری جواب مثبت نمی‌دهد. او هم به سادگی گفت که به قدری کتاب‌های دیگر برای چاپ و نشر به ناشران واگذار شده که به قول معروف وقت سر خاراندن ندارند و حاضر به قبول هیچ کتاب دیگری نیستند. ولی این بار این خود من بودم که می‌دانستم چه برگ برنده‌ای در آستین دارم و در این زمینه چه ایده‌ی نو و بکری آورده‌ام. از این رو، بعد از آنکه از سوی ناشری مجدداً با مخالفت روبرو شدم، تلفنی با وی به گفتگو پرداختم و از او خواستم چه باید بکنم تا بتوانم بختم را بیازمایم و اصولاً به من گفته شود در کتابم چه چیزی هست که آن را غیر قابل چاپ می‌دانند؟ چه باید کرد تا روی ویترین و پیشخوان جای بگیرد و مورد قبول واقع شود؟
‏با این حال، «نه» بعدی و دو مخالفت دیگر را هم پشت سر هم دریافت کردم، ولی تنها تفاوت این مخالفت‌ها در این بود که هر سازمان انتشاراتی کلی اصلاحات در نوشته و متن کتاب ارائه می‌کرد و در مخالفت‌های دوم و سوم تازه دریافتم که این اظهارنظرها حال و هوای دیگری به کتابم بخشیده و آن را کاملاً باب بازار کرده و مرا هم شکرگزار و ممنون ناشرانی ساخته که با «نه» خود ویراستاری ارزنده‌‏ای نیز انجام داده بودند و به عبارت بهتر کتابی تازه برایم نوشته بودند!
‏درس ارزشمند و گرانقدری که از این مخالفت‌ها گرفتم این بود که عدم قبول و هر «نه» را نباید به مفهوم شکست دانست. عاقبت ‏‏هنگامی که بیست و هفتمین ناشر کتاب را پسندید و خریداری کرد، در واقع نوشته‌ای را که بیست و شش ناشر قلم قرمز بر آن کشیده بودند، انتخاب نکرد، بلکه کتابی را برگزید که بیست و شش خبره‌ی حرفه‌ای و آگاه و اهل فن آن را ویرایش کرده بودند. از این نکته می‌توان آموخت که مخالفت و «نه» دیگران صرفاً بیان نظریات و عقاید شخصی اینان ‏می‌باشد نه چیزی فزونتر. این مخالفت‌ها را به حساب خود منظور نکنید که در این صورت اعتماد به نفس خویش را نابود کرده و خود را از پیش رفتن بازداشته‌اید.


برگرفته از كتاب:
كانفیلد، جك؛ كودك درون و چراغ جادو؛ برگردان هوشیار رزم آرا؛ چاپ دوم؛ تهران: انتشارات لیوسا 1388. 




نوع مطلب : داستانهای واقعی، 
برچسب ها : جک کنفیلد، داستان، داستان واقعی،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 18 اسفند 1393
برنامه‌ریزی و پیشرفت (داستان واقعی)
ناپلئون هیل – كلمنت استون


سخنی از این داستان: «فکر کردن اساس هر چیزی است که به دست انسان ساخته می‌شود.»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«جورج استفک» در بیمارستان «هینس وترنس» دوران نقاهت را می‌گذارند. او از نظر مالی ورشکسته بود. جورج در بیمارستان، وقت آزاد زیادی داشت. او نمی‌توانست کار زیادی بکند، جز خواندن و فکر کردن. او کتاب «فکر کن و ثروتمند شو» را خواند و به آمادگی رسید.
‏فکری به سرش زد. بسیاری از خشک‌شویی‌ها، پیراهن‌های اطو شده را دور مقوایی خوب تا می‌کردند تا صاف و بدون چروک بمانند. با چند نامه‌نگاری، فهمید که هر 1000 ‏تکه مقوا چهار دلار قیمت دارد. فکر کرد که اگر هزار تکه مقوا را یک دلار بفروشد، ولی روی هر مقوا یک آگهی تبلیغاتی چاپ کند، این تبلیغ جبران مابه‌التفاوت را می‌کند و در این میان جورج به سود خود می‌رسد.
‏جورج ایده‌ای در سر داشت و سعی کرد آن را عملی کند. از بیمارستان که مرخص شد، شروع به کار کرد. ‏او در امر تبلیغات تازه کار بود، به همین علت با مشکلاتی مواجه شد. ولی بالاخره از طریق آنچه دیگران «آزمون وخطا» می‌نامند و ما «آزمون و موفقیت»، ‏به روش‌های فروش موفقی دست پیدا کرد.
‏جورج به عادتی که در بیمارستان پیدا کرده بود یعنی مطالعه، تفکر و زمان‌بندی ادامه داد. حتی زمانی که پیشرفت کارش بسیار سریع شد، تصمیم گرفت با بهبود خدمات، فروش خود را افزایش دهد. ولی مشتریان مقواها را بعد از جدا کردن از پیراهن‌ها، نگه نمی‌داشتند. ‏
از خود پرسید: «چطور می‌توانم کاری کنم که خانواده‌ها، مقواها را با تبلیغات رویشان، نگه دارند؟» راه‌حلی در ذهن او جرقه زد. او در یک طرف مقوا، مثل قبل، تبلیغات سیاه و سفید یا رنگی چاپ کرد و در طرف دیگر، یک کارجدید! یک بازی جالب برای بچه‌ها، یک دستور تهیه‌ غذا برای خانم‌های خانه‌دار یا یک جدول کلمات جذاب برای کل خانواده.
‏جورج می‌گفت که شوهری از مخارج خشک‌شویی خانواده که بی‌حساب و ناگهانی بسیار بالا رفته بود، شکایت داشت. بعد متوجه شد که همسرش، پیراهن‌هایی را که هنوز احتیاجی به شستن نداشتند، به خشک‌شویی می‌فرستد تا دستور تهیه‌ی غذاهای بیشتری جمع‌آوری کند.
‏ولی جورج دست بر نداشت. او بلندپرواز بود، می‌خواست کارش را بیشتر توسعه دهد. باز از خود پرسید: «چطور؟» و جواب را پیدا کرد.
‏جورج استفک همه‌ی یک دلاری را که از خشک‌شویی‌ها می‌گرفت، به مؤسسه‌ی خشک‌شویی امریکا داد. این مؤسسه درعوض، به اعضای خود توصیه کرد که با استفاده‌ی انحصاری از مقواهای جورج به تجارت خود کمک کنند.
و بدین ترتیب، جورج کشف مهم دیگری کرد. و آن این بود که: «هرچه بیشتر از آنچه خوب و مطلوب است ببخشید، بیشتر نصیب شما خواهد شد.»
‏برنامه‌ریزی دقیق و اختصاص زمان به آن، جورج را به ثروت قابل توجهی رساند. او فهمید که برای موفقیت در جذب ثروت، باید مدتی را به آن اختصاص داد و فکر و برنامه‌ریزی کرد.
‏بهترین افکار در سکوت به ذهن ما خطور می‌کنند. اصلاً فکر نکنید که با عجله و شتاب دیوانه‌وار، نهایت تأثیر و کارآمدی را خواهید داشت. فکر نکنید وقتی زمانی را به فکر کردن اختصاص می‌دهید، وقت خود را تلف می‌کنید. فکر کردن، اساس هر چیزی است که به دست انسان ساخته می‌شود.

برگرفته از كتاب:
هیل، ناپلئون – استون، كلمنت؛ موفقیت نامحدود در 22 روز؛ برگردان هدی ممدوح؛ تهران: مؤسسه فرهنگی هنری نقش‌سیمرغ 1388.

 




نوع مطلب : داستانهای واقعی، 
برچسب ها : ناپلئون هیل، كلمنت استون،
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 26 بهمن 1393
پول همه کار می‌کنه (پاره‌ی دوم)
ایتالو کالوینو

... پیره‌زنه گفت: «گفتم واسه فردا!» و یه کیسه‌ی طلا بیرون آورد: «درباره‌ش فکر کنین! این بیعانه است. فردام باقی‌شو می‌دم.»
‏زرگر چهار شاخ موند و گفت: «حالا که جریان از این قراره، می‌شه امتحان ‏کرد.»
‏و فردا غاز آماده شد. یک چیز معرکه.
... پیره‌زنه به شاهزاده گفت: «ویولونت رو وردار و برو تو غاز. تا رفتیم خیابون، ‏شروع کن به زدن.»
‏راه افتادند به طرف شهر. پیره‌زنه غازو با طناب به دنبال خودش می‌کشید و ‏شاهزاده هم اون تو ویولون می‌زد. مردم، حیرت‌زده راه باز می‌کردند و همه به‌دو می‌اومدن ببینن چیه. خبر تا قلعه‌ای که دختر پادشاه اون‌جا بود، پیچید. از پدرش اجازه خواست تا بره این نمایشو ببینه. پادشاه گفت: «فردا آخرین روز مهلت این شاهزاده‌ی پرمدعاست و تو فردا می‌تونی بری غازو ببینی!» اما دختره شنیده بود که پیره‌زنه فردا از شهر می‌ره. بنابراین پادشاه اجازه داد غازو ببرن تو قلعه تا دخترش بتونه اونو ببینه. و این همون چیزی بود که پیره‌زن انتظار داشت. وقتی شاهزاده خانوم که شیفته‌ی آهنگی شده بود که از دهن غاز درمی‌اومد و تا با غاز نقره‌ای تنها شد، یکهو دید که دهن غازه باز شد و یه مرد ازش پرید بیرون.
‏مَرده گفت: «نترسین! من شاهزاده‌ام و باید بتونم باهاتون حرف بزنم تا فردا پدرتون نده سرمو از تنم جدا کنن. شما می‌تونین بگین که باهاتون حرف زده‌م و نجاتم بدین!»
‏فردای اون روز پادشاه فرستاد دنبال شاهزاده: «آیا پولت برای صحبت با ‏دخترم کارساز بود؟»
شاهزاده جواب داد: «بله قربان!»
‏«چه‌طور: می‌خوای بگی که باهاش حرف زدی؟»
«ازش بپرسین!»
‏و دختر که احضار شده بود گفت که چه‌طور شاهزاده توی همون غاز نقره‌ای بوده که شخص پادشاه دستور آوردن‌شو به قلعه داده بود.
‏بنابراین، پادشاه تاج رو از سرش ورداشت و گذاشت سر شاهزاده: «پس تو نه تنها پول داری، بلکه کله‌ت هم خوب کار می‌کنه. خوشحال باش که دخترمو به همسریت درمی‌یارم.»[1]
--------------------------------------------------
1. این قصه دارای ریشه‌ی مشهور شرقی‌ست از کلیله و دمنه. در این نسخه‌ی جه‌نووایی یکی از پندهای سودمند اخلاقی و تجاری برجسته می‌شود. این افسانه در قرون وسطا از هند به فرهنگ شفاهی و قصه‌نویسی ایتالیا راه یافته است. روایات دیگر از آن در فریولی، توسکانا، اومبریا، لاتزیو، پولیه و سیسیل یافت می‌شود.


برگرفته از كتاب:
كالوینو، ایتالو؛ افسانه‌های ایتالیایی؛ برگردان محسن ابراهیم؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر مركز 1389.




نوع مطلب : داستانهای کوتاه، 
برچسب ها : ایتالو کالوینو،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 2 دی 1393
پول همه کار می‌کنه (پاره‌ی نخست)
ایتالو کالوینو

‏یکی بود یکی نبود. شاهزاده‌ی خیلی پولداری بود که هوس کرد درست روبه‌روی قصر پادشاه یک قصر قشنگ‌تر از اون برای خودش بسازه. ساختن قصر که تموم شد، داد رو نماش نوشتند: پول همه کار می‌کنه.
‏پادشاه از قصر بیرون اومد و اون نوشته‌رو دید و خوند. فوراً فرستاد دنبال شاهزاده که چون در شهر، تازه‌وارد بود، هنوز به دربار نرفته بود.
‏بهش گفت: «آفرین! قصر بسیار باشکوهی ساخته‌ی. خونه‌ی من مقابلش مثل یه کلبه است. آفرین! بگو ببینم، تو هستی که دادی روش بنویسن پول همه کار می‌کنه؟»
‏شاهزاده که متوجه شد نکنه زیادی باد به غبغبش انداخته، جواب داد: «بله قربان. اما اگه اعلیحضرت دوست ندارن می‌دم پاکش کنن.»
‏«نه منظورم این نبود. فقط می‌خواستم بدونم قصدت از این نوشته چیه؟ آیا فکر کرده‌ی که با پول می‌تونی نابودم کنی؟»
‏شاهزاده فهمید که هوا پسه.
‏«اوه اعلیحضرت منو ببخشین. فوراً دستور می‌دم پاکش کنن و اگه از قصر هم خوش‌تون نمی‌یاد بفرمائین تا بدم خرابش کنن.»
«بهت گفتم نه، بذار باشه. اما چون می‌گی با پول می‌شه هر کاری کرد نشونم بده. به تو سه روزمهلت می‌دم تا بتونی با دخترم حرف بزنی. اگه تونستی حرف بزنی، خب، باهاش عروسی می‌کنی. اما اگه نتونستی، می‌دم سرتو از تنت جدا کنن! باشه؟»
‏شاهزاده حسابی پس افتاده بود. نه نون می‌خورد و نه آب و نه می‌خوابید و ‏شب و روز فتط به این فکر بود که چه‌طور جون سالم به در ببره. روز دوم چون مطمئن بود که کاری از دستش برنمی‌یاد، تصمیم گرفت وصیت‌شو بکنه. دیگه امیدی نبود. دختر پادشاه تو یه قلعه، تحت‌الحفظ صد تا نگهبان بود. شاهزاده، رنگ‌پریده و پریشان احوال، خودشو به دست مرگ سپرده بود. دایه‌اش - پیره‌زن فرتوتی که اونو از بچگی بزرگ کرده بود - به ملاقاتش اومد. پیره‌زنه با دیدن قیافه‌ی پکر اون، موضوعو پرسید. دو به شک داستان‌شو تعریف کرد. دایه گفت: «خب که چی؟ فکر می‌کنی چاره نداره؟ اصلاً این حرفا نیست! من فکرشو ‏می‌کنم.»
‏لنگ‌لنگون رفت پیش مهم‌ترین زرگر شهر و بهش سفارش یک غاز تو خالی به اندازه‌ی یه آدم داد که دهن‌شو باز و بسته کنه و همه‌ش از نقره باشه: «واسه فردا ‏باید آماده باشه!»
‏زرگر اعتراض کرد: «واسه فردا؟ مگه دیوونه‌ای؟»...

ادامه دارد ...


برگرفته از كتاب:
كالوینو، ایتالو؛ افسانه‌های ایتالیایی؛ برگردان محسن ابراهیم؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر مركز 1389.




نوع مطلب : داستانهای کوتاه، 
برچسب ها : ایتالو کالوینو،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 2 دی 1393
آخرین شام اعدامی
هربرت هکمان[1]

در جواب این سؤال که آخرین آرزویش چیست، بی‌تأمل پاسخ داد، دلش می‌خواهد پیش از آن‌که او را از زندگی به مرگ ببرند، یک بار دیگر سیر غذا بخورد. تکرار کرد: «سیر» و به بدن نحیفش اشاره کرد که کج و پوشیده از دمل به دیوار زندان تکیه داده بود. برای سومین بار گفت: «سیر» و دست‌ها را با زنجیر تا غار دهان بالا برد. نگهبانان شعف‌زده خندیدند و به او قول غذایی شاهانه دادند با قاشق چنگال‌های نقره‌ای که دیگر نمی‌توانست بدزدد.
«آن چنان میزی برایت بچینم که حالت جا بیاید.»
چنان توصیفاتِ مفصل و آبداری از خوراکی‌های فراوان کردند که دهانِ جانی آب افتاد. در مدحِ خوکچه و گاو نرِ روی سیخ و گوسفند پرچرب و کبوتر و خروسِ بریان می‌گفتند و وقتی قربانی‌شان به طرز شهوت‌انگیزی چشم‌هایش را می‌چرخاند، به هم تنه می‌زدند.
«بجنبید!»
اعدامی، بار دیگر تنها با خود، ناگهان دچار این تصور شده بود که همه چیز، بله، همه‌ی چیزهای دوروبر او خوردنی است. دهان را به دیوار فشرد و لب‌هایش را به طرز خون‌آلودی برید. بی‌رمق افتاد روی کف زندان و خواب دهان‌های باز دید.
وقتی برای غذا خوردن بیدارش کردند، تقریباً نمی‌توانست قاشق را بگیرد. سرش تا نزدیک بشقاب رسید و بخار سیرابیِ ترش به دماغش رفت. نگهبانان در برابرش چمباتمه زدند و نگاه کردند که چگونه او در ابتدا آرام و لرزان و بعد با اطمینانِ بیش‌تر قاشق را به کار می‌برد، لُپ‌هایش را پر می‌کرد و مات و مبهوت می‌جوید، در حالی که با هر گازی چیز بیش‌تری دستگیرش می‌شد. به زودی بشقاب و مشربه خالی و صورت شسته شد، اما گرسنگی همچنان پابرجا ماند. بیش‌تر خواست و اندامش را چنان دراز کرد که زنجیر جرینگ جرینگ صدا داد.
نگهبانان گفتند: «از آن تو باد!» و دیس‌های تازه آوردند و بطری‌های دست نخورده. وقتی می‌دیدند قربانی‌شان با چه چالاکی ترتیب غذاها را می‌دهد، می‌خندیدند. با هم شرط بستند که چقدر دیگر می‌توانند ببلعند.
«شرط می‌بندم!»
و شرط‌شان اعتبار داشت. او می‌جوید، قورت می‌داد، آروغ می‌زد و نفس نفس می‌زد.
فریاد می‌زدند: «آفرین!»
گفت: «بیش‌تر» و آن‌چه را که جلویش گذاشتند، خورد و خورد و خورد.
«موهای سرمان را هم خواهد خورد.» اما به زودی شادی‌شان آرام آرام از بین رفت. مدت‌ها بود که زنجیر دست و پایش پاره شده بود، تنش انبساط می‌یافت، دیگر با وحشی‌گری یک کارگرِ مزرعه می‌خورد و داشت به سقف می‌رسید. سه‌پایه‌ی زیرش درهم شکست. در برهنگی‌ وحشتناکی آن‌جا ایستاده بود. نگهبانان از سلول گریختند، اما او همچنان شاد و سرخوش به خوردن ادامه می‌داد. نگهبانانش را مجبور کرد باز هم برایش غذا بیاورند، هر چه که باشد. آنها هم با ترس و لرز این کار را کردند و از محدوده‌ی قاشقش دور ماندند. وقتی از گرسنگی فریاد می‌کشید، می‌لرزیدند.
سقف بر سرش ریخت، بام درهم شکست. برایش چندان مهم نبود. می‌خورد. نگهبانانش را با آوارها بلعید، خیابان‌ها و خانه‌ها را بلعید، قاضی را با زنش بلعید و با آب رودخانه فرو داد. سیب آدمش به اندازه‌ی ناقوس کلیسا شد. سایه‌ی تنِ بی‌شکلش تهدیدکنان بر فراز کشور گسترده شد. من همین‌قدر فرصت دارم که این‌ها را بنویسم. غرش قدم‌ها را می‌شنوم، زمین آه و ناله می‌کند.
گرسنگی بر من رحم کند.
----------------------------------------------
1. Herbert Heckmann: نویسنده‌ی آلمانی (1908- 1976)


برگرفته از كتاب:
والزر، روبرت - بكر، یورگن و ...؛ داستانك‌ها؛ برگردان ناصر غیاثی؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر ثالث 1388.




نوع مطلب : داستانهای کوتاه، 
برچسب ها : هربرت هکمان،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 2 دی 1393
جلوی قانون (پاره‌ی دوم)
فرانتس کافکا

... مرد در طول سال‌ها تقریباً بی‌وقفه دربان را زیر نظر می‌گیرد. دربان‌های دیگر را از یاد می‌برد و به نظرش می‌رسد این نخستین دربان تنها مانعی است که او را ا‏ز ورود به قانون باز می‌دارد. در سال‌های نخست بی‌محابا و به صدای بلند به بخت نامیمون خود نفرین می‌فرستد و بعدها در ایام پیری به غرغر زیر لب بسنده می‌کند. خُلق‌وخوی کودکانه به خود می‌گیرد و از آن‌جا که پس از سال‌ها بررسی و مطالعه‌ی دربان حتی شپش‌های یقه‌ی پوستین او را می‌شناسد، خواهش‌کنان از شپش‌ها هم می‌خواهد در نرم‌کردن دل دربان یاری‌اش کنند. سرانجام نیروی بینایی‌اش رو به ضعف می‌گذارد و دیگر به درستی تشخیص نمی‌دهد دور و برش رو به تاریکی گذاشته است یا آن‌که چشم‌هایش او را به گمراهی کشانده‌اند. با این‌همه در میان تیرگی می‌بیند که از میان درِ قانون نوری زوال‌ناپذیر بیرون می‌زند. دیگر زمان چندانی زنده نخواهد ماند. پیش از مرگ، تجربیات این‌همه سال در قالب تنها یک پرسش، ذهنش را به خود مشغول می‌کند، پرسشی که تاکنون با ‏دربان در میان نگذاشته است. از آن‌جا که دیگر نمی‌تواند اندام خشکیده‌ی خود را ‏راست کند، با اشاره‌ی دست، دربان را به سوی خود می‌خواند. دربان به‌ناچار سر را کاملاً پایین می‌گیرد، زیرا به‌مرور زمان قد و قامت مرد روستایی نسبت به او بیش از اندازه کوتاه شده است. دربان می‌پرسد: «باز چه پرسشی داری؟ کنجکاوی تو سیری‌ناپذیر است.» مرد می‌گوید: «همه در جست‌وجوی قانون‌اند. پس چگونه در طول این‌همه سال جز من کسی خواهان ورود نشده است؟» دربان درمی‌یابد که پایان کار مرد نزدیک است و برای دستیابی به نیروی شنوایی رو به زوال او نعره‌کشان می‌گوید: «‏از این در جز تو کسی نمی‌توانست وارد شود. این مدخل تنها برای تو بود. اکنون می‌روم و آن را می‌بندم.»


برگرفته از كتاب:
كافكا، فرانتس؛ داستانهای كوتاه كافكا؛ برگردان علی اصغر حداد؛ چاپ دوم؛ تهران: نشر ماهی 1385.




نوع مطلب : داستانهای کوتاه، 
برچسب ها : فرانتس کافکا،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 2 دی 1393
جلوی قانون (پاره‌ی نخست)
فرانتس کافکا

‏جلوی قانون دربانی ایستاده است. مردی روستایی به سراغ این دربان می‌آید و تقاضای ورود به قانون می‌کند. اما دربان می‌گوید فعلاً نمی‌تواند به او اجازه‌ی ورود بدهد. مرد پس از لحظه‌ای تأمل می‌خواهد بداند آیا بعداً اجازه‌ی ورود خواهد داشت؟ دربان می‌گوید: «ممکن است، ولی نه حالا.» از آن‌جا که درِ قانون مثل همیشه باز است و دربان هم کنار رفته است، مرد سر خم می‌کند که از شکاف در به درون نگاهی بیندازد. دربان با دیدن او در این حال، می‌خندد و می‌گوید: «اگر تا این اندازه مجذوب شده‌ای، سعی کن به رغم ممانعت من به درون بروی. ولی بدان: من قدرتمندم. با این‌همه من دون‌پایه‌ترین دربانم. از تالار به تالار دربان‌هایی ایستاده‌اند، هریک قدرتمندتر از دیگری. هیبت سومین دربان را حتی من هم تاب نمی‌آورم.» مرد روستایی که انتظار روبه‌رو شدن با چنین مشکلاتی را در نظر نیاورده است، با خود می‌اندیشد، مگر نه آن‌که قانون باید هر لحظه به روی هر کس گشوده باشد؟ ولی حالا که با دقت بیش‌تری به دربان و پوستین‌اش نگاه می‌کند، بینی بزرگ و نوک‌تیز، ریش بلند، سیاه و تاتاری‌اش را می‌بیند، تصمیم می‌گیرد منتظر شود تا اجازه‌ی ورود دریافت کند. دربان چارپایه‌ای در اختیارش می‌گذارد و اجازه می‌دهد کنار در بنشیند. مرد روزها و سال‌ها کنار در می‌نشیند. بارها می‌کوشد اجازه‌ی ورود بگیرد و با خواهش‌های خود دربان را خسته می‌کند. دربان گاهی مؤاخذه‌کنان از او چیزهایی می‌پرسد، سراغ موطن او را می‌گیرد و بسیاری چیزهای دیگر، ولی پرسش‌هایی از سرِ بی‌اعتنایی که به پرس‌وجوی ارباب‌ها می‌ماند، و هربار تأکید می‌کند هنوز نمی‌تواند به او اجازه‌ی ورود بدهد. مرد که برای این سفر خود را به بسیاری چیزها مجهز کرده است، هر آن‌چه را که با خود آورده است به کار می‌گیرد، حتی گرانبهاترین دارایی خود را عرضه می‌کند تا شاید دربان را به راه بیاورد. دربان پیشکش‌های او را می‌پذیرد، اما هربار می‌گوید: «من این همه را تنها از آن‌رو می‌پذیرم که تو گمان نکنی در موردی کوتاهی کرده‌ای.»...

ادامه دارد ...


برگرفته از كتاب:
كافكا، فرانتس؛ داستانهای كوتاه كافكا؛ برگردان علی اصغر حداد؛ چاپ دوم؛ تهران: نشر ماهی 1385.




نوع مطلب : داستانهای کوتاه، 
برچسب ها : فرانتس کافکا،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 2 دی 1393
اعتماد به نفس (داستان واقعی)
شری کارتر اسکات

‏در دوران کودکی امیلی، گاه اشخاص به او می‌گفتند که احساساتش مناسب موقعیت‌ها نیستند. برای مثال، در دوازدهمین سالروز تولدش، امیلی غمگین بود و برای پنهان کردن احساساتش تلاش نمی‌کرد. مادرش در مقام توصیه به او می‌گفت: «روز جشن تولدت است و باید خوشحال باشی. باید لبخند بزنی و روز خوشی داشته باشی.» یک بار هم وقتی مادربزرگ امیلی از دنیا رفت، مادرش به این دلیل که او در باغ بازی می‌کرد، به تندی به او پرخاش کرد: «نخند. مگر نمی‌دانی کسی مرده است؟ باید سوگواری کنی.»
در این مواقع و در بسیاری از موقعیت‌های دیگر، امیلی را به خاطر خودش بودن شماتت می‌کردند و او را به دلیل احساسات خودجوش سرزنش می‌کردند. هر بار این اتفاق می‌افتاد، امیلی گیج و سردرگم می‌شد و به همین دلیل نمی‌توانست به احساساتش اعتماد کند. او این مشکل را با خود به دوران بلوغ برد. برای انجام هر کاری ابتدا از دیگران نظرخواهی می‌کرد و اگر کسی از او چیزی می‌پرسید، جوابی برای گفتن نداشت. می‌گفت: «نمی‌دانم.» و بعد از دوستانش در این‌باره نظرخواهی می‌کرد. امیلی باید راه اعتماد کردن به خودش را می‌آموخت. باید یاد می‌گرفت که به مکنونات قلبی خود اعتماد کند...
در سی و دو سالگی تصمیم گرفت که عروسک بسازد و از طریق پست به فروش برساند. تمام عمر کارش دوخت و دوز بود. صدها عروسک برای دوستانش درست کرده بود و اکنون می‌خواست که این سرگرمی را حرفه‌ی خود کند.
اما افراد خانواده و دوستان نگرانش بودند. باید مبلغ بالایی سرمایه‌گذاری می‌کرد و تجربه هم نداشت و تضمینی هم در کار نبود که عروسک‌ها به فروش بروند. وقتی شمار بیشتری از دوستانش در مقام دلسرد کردن او حرف زدند، امیلی به تدریج از ذوق افتاد. به جای آن تصمیم گرفت دوباره به کالج برود و رشته‌ی دیگری بخواند. در همین زمان بود که یکی از دوستان امیلی به او پیشنهاد کرد برای مشاوره به من مراجعه کند.
بعد از اینکه مفصل درباره‌ی برنامه‌اش با او صحبت کردم، از او پرسیدم: «بدون توجه به مشکلات عملی و بدون توجه به نتیجه‌ای که به دست می‌آید، آیا اگر قرار باشد کاری انجام بدهی، این کار را انتخاب می‌کنی؟»
امیلی بدون لحظه‌ای درنگ پاسخ داد: «بله، عروسک تولید می‌کنم و آن را می‌فروشم.»
به پشتی صندلی‌ام تکیه دادم و با حیرت به او نگاه کردم، گفتم: «این روشن‌ترین پاسخی است که تاکنون از کسی شنیده‌ام.» خود امیلی هم از آشکاری پاسخی که داده بود حیرت کرده بود.
وقتی از او پرسیدم در این صورت چرا این کار را نمی‌کند، جواب داد: «من همیشه کاری را که دوستان و بستگانم توصیه می‌کنند انجام می‌دهم.»
سکوت برقرار شد.
به او گفتم: «مگر غیر از این است که برای انجام چنین کاری باید به خودت اعتماد کنی؟»
امیلی مدتی به زمین خیره شد و بعد گفت: «حق با شماست. مطمئن نیستم که بدون حمایت کسی بتوانم کاری انجام دهم.»
دری گشوده بودم و این گونه به امیلی فرصت داده بودم تا انتخاب کند به تنهایی راه برود. او تصمیم گرفت به توصیه‌ی من عمل کند. کسب‌وکارش به مراتب بیش از آنچه فکر می‌کرد، وسعت یافت. وقتی تعهد او نسبت به خودش ثابت شد، دوستان و بستگانش هم بر حمایت از او افزودند.
همان‌طور که زندگی امیلی نشان می‌دهد، اعتماد به غریزه و به پیام‌ها قدم بزرگی در جهت رشد و اعتلای معنوی است که راهتان را برای رسیدن به جایگاهی که در پیش دارید مشخص می‌سازد.


برگرفته از كتاب:
كارتر- اسكات، شری؛ اگر زندگی بازی است این قوانینش است؛ چاپ پنجم؛ برگردان مریم بیات و مهدی قراچه‌داغی؛ تهران: نشر البرز 1387.





نوع مطلب : داستانهای واقعی، 
برچسب ها : شری کارتر اسکات،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 4 آذر 1393
هنرمند راستین(داستان واقعی)
جان ماکسول

سخنی از این داستان: «هنرمند، بدون توجه به ماده‌ی سازنده، از آن‌چه در دست دارد، اثری گرانبها پدید می‌آورد.»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
در سال 1924، «ویلیام ولکات»، هنرمند نقاش انگلیسی، برای ثبت تاثیر نیویورک، آن شهر افسونگر، به آن‌جا سفر کرد. صبح یکی از روزها که در دفترِ کارِ یکی از همکاران سابق بود، میل شدید به طراحی در او بیدار شد، تکه کاغذی را که روی میز بود به دوستش نشان داد و گفت: «اگر اشکالی ندارد این کاغذ را بردارم؟» و دوستش پاسخ داد: «این کاغذ، کاغذ نقاشی یا طراحی نیست، کاغذ معمولی است.»
ولکات که نمی‌خواست جرقه‌ی الهام در ذهنش خاموش شود، در حالی که کاغذ لفاف را برمی‌داشت گفت: «هیچ چیز معمولی نیست، به شرطی که بدانی چه‌طور از آن استفاده کنی.»
ولکات روی آن کاغذ معمولی دو نقش سردستی کشید. در همان سال، یکی از آن دو طرح به مبلغ پانصد دلار و طرح بعدی به مبلغ هزار دلار فروخته شد، که در آن سال‌ها پول کلانی بود...
افرادی که تحت تاثیر توان‌افزایان قرار دارند، مثل کاغذی هستند در دست هنرمندی با قریحه. هنرمند، بدون توجه به ماده‌ی سازنده، از آن‌چه در دست دارد، اثری گرانبها پدید می‌آورد.


برگرفته از كتاب:
ماكسول، جان؛ رهبری(آنچه همه رهبران باید بدانند)؛ برگردان فضل‌اله امینی؛ چاپ دوم؛ تهران: سازمان فرهنگی فرا 1383.




نوع مطلب : داستانهای واقعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 4 آذر 1393
آگهی تبلیغاتی (داستان واقعی)
کیم‌وو چونگ

سخنی از این داستان: «نوآوری به خودی خود مشکل نیست، اینکه آیا می‌خواهید نوآوری کنید یا نه، این مهم است.»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
یک بار برای سخنرانی در سمینار آموزش مدیران به یک روزنامه در سئول دعوت شدم. از من خواسته شده بود که به مدت یک ساعت تحت عنوان «مدیریت شرکتی و فلسفه‌ی مدیریت من» صحبت کنم. به ندرت اتفاق افتاده بود که یک صاحب کسب و تجارت دعوت شود تا در حضور جمعی از روزنامه‌نگاران صحبت کند و باید در حضور چنین جمعیتی دقت می‌کردم. گذشته از دلایل دیگر، هم برایم مشکل بود و هم دور از ادب که چنین دعوتی را رد کنم.....
بنابراین، یک ساعت نظریاتم را درباره‌ی مدیریت شرکتی بازگو کردم و صحبت‌های من دقیقاً منطبق با جدیدترین گرایش‌ها در تجدیدنظر مدیریت در آن زمان بود. در اواخر صحبت‌هایم ناگهان یکی از مدیران سؤال کرد که: «اگر یک روزنامه را اداره می‌کردید، برای نوآوری چه می‌کردید؟» همیشه از کار روزنامه‌ها به دور بودم و برایم به اندازه‌ی کافی مشکل بود که به چنین سمیناری بروم و سخنرانی کنم. مواجه شدن با چنین سؤال دور از انتظاری کاملاً مرا دستپاچه کرد...
اما ناگهان به یاد مجموعه داستان تصویری (کمیک استریپ) طنزی افتادم که بسیار محبوب بود و راجع به شرایط اجتماعی کنونی. من شخصاً این داستان‌ها را دوست داشتم. دیده بودم که مردم نخست عنوان صفحه‌ی اول روزنامه را می‌خواندند، اگر چیز دیگری توجه آنها را جلب نمی‌کرد، فوراً به صفحه‌ی اجتماعی در آخر روزنامه مراجعه می‌کردند و اولین چیزی که نظر آنها را به خود معطوف می‌کرد، همان تصاویر داستان‌گو بود که در گوشه‌ی بالایی صفحه‌ی ماقبل آخر روزنامه قرار داشت..
تبلیغ‌کنندگان همیشه جاهایی از روزنامه را می‌خواهند که برای خواننده چشمگیر باشد و توجه او را به خود جلب کند. در نتیجه، قیمت‌های تبلیغات بستگی به نقاطی از روزنامه داشت که هماهنگ با محبوبیت آن نقاط از نظر خوانندگان باشد. هرگاه که تصاویر داستانی را می‌خواندم، مثل یک صاحب کسب و تجارت فکر می‌کردم: «چون عادت روزنامه خواندن مردم به اینگونه است، گنجاندن یک آگهی تبلیغاتی در قسمت تصاویر داستانی به طور طبیعی توجه زیادی را جلب می‌کند. در نتیجه اگر یک داستان پنج روز طول بکشد و روز ششم به جای تصاویر داستانی، یک آگهی تبلیغاتی گنجانده شود، واقعاً موفقیت‌آمیز خواهد بود و نظر همه را به خود جلب خواهد کرد. اگر این امکان وجود نداشته باشد، طولانی کردن تصاویر داستانی از 4 بلوک به 5 و گنجاندن آن آگهی بین بلوک چهارم و پنجم بسیار جالب توجه خواهد بود. چنین مکان باارزشی در قسمت تصاویر داستانی بدون شک، دلخواه هر صاحب کسب و تجارتی خواهد بود.»
بنابراین همین مطلب را در پاسخ سؤال آن مدیر روزنامه گفتم. پس از سخنرانی من، مدت زیادی طول نکشید که متوجه شدم قسمت تصاویر داستانی از 4 بلوک به 5 افزایش یافته و یک آگهی تبلیغاتی در داخل بلوک پنجم گنجانده شده است.
نوآوری در زندگی یک ضرورت است و به آن سختی‌ها نیست که ممکن است شما فکر کنید. این چیزی است که به هر کجا می‌روم، روی آن تأکید می‌کنم. نوآوری به خودی خود مشکل نیست، اینکه آیا می‌خواهید نوآوری کنید یا نه، این مهم است. اگر با دقت به نوآوری‌های واقعاً باارزش نگاه کنید، بیشتر آنها در حقیقت بر اساس نظرات کاملاً ساده بنیاد گذاشته شده‌اند که اغلب نتایج بزرگی به بار می‌آورند..


برگرفته از كتاب:
چونگ، كیم‌وو؛ سنگفرش هر خیابان از طلاست: راهی به سوی موفقیت واقعی؛ برگردان داوود نعمت‌اللهی؛ چاپ ششم؛ تهران: معیار علم 1388.
 




نوع مطلب : داستانهای واقعی، 
برچسب ها : کیم‌وو چونگ،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 4 آذر 1393
پاسخ او به تراژدی (داستان واقعی)
جان ماکسول

به ندرت حادثه‌ای تأسف‌بارتر از این بروز می‌کند که کسی فرزندش را از دست بدهد. این مطلبی است که جان والش[1]، مجری برنامه‌ی تلویزیونی، به خوبی آن را درک می‌کند. در سال 1981، او و همسرش، ریو[2]، پسر شش ساله‌ی خود، آدام[3] را از دست دادند. آدام را در یکی از بازارهای بزرگ فلوریدا ربودند و چندی بعد جسدش را پیدا کردند. پدر و مادر درهم شکستند..
مردم هر کدام در برخورد با یک چنین تراژدی وحشتناکی، برخورد متفاوتی از خود نشان دادند. بعضی از والدین ممکن است حالت تدافعی بگیرند و دیگر به کسی اعتماد نکنند. بعضی دچار افسردگی می‌شوند. بسیاری نیز خشمگین می‌شوند و به فکر انتقام می‌افتند. واکنش خانم و آقای والش در آغاز، خشم بود. می‌خواستند هر طور شده قاتل را پیدا کنند. اما در ضمن می‌خواستند فروشگاهی را که پسرشان در آنجا ربوده شد، مورد تعقیب قانونی قرار دهند. وقتی پسرشان ناپدید شد، کسی در فروشگاه به آنها کمک نکرد تا او را پیدا کنند. بعد معلوم شد مأمور حراست فروشگاه به آدام شش ساله دستور داده بود که از فروشگاه بیرون برود. پدر و مادر به شدت خشمگین بودند و نفرت سراپای وجودشان را فرا گرفته بود.
اما خانم و آقای والش خیلی زود از پیگیری شکایت خود دست کشیدند. جان والش به جای اینکه به گذشته فکر کند، ذهنیتی راه‌حل‌گرا به خود گرفت، که به جای گذشته به آینده نظر داشت. او تصمیم گرفت در زمینه‌ی کودک‌ربایی، که مشکل فزاینده‌ای در کشور تولید می‌کرد، کاری صورت دهد. او تلاش کرد که به کمک سیستم کامپیوتری به یافتن کودکان ربوده شده کمک کند. در سال 1984، والش، مرکز ملی کودکان گم شده و استثمار شده[4] را تأسیس کرد. فعالیت‌های این سازمان بر جلوگیری از قربانی شدن کودکان و کسب اطلاعات درباره‌ی کودکان گم شده و ربوده شده متمرکز است. امروزه در سیزده هزار فروشگاه کشور امریکا سیستم اخطاردهنده‌ای تحت عنوان «کُد آدام»[5] وجود دارد که وقتی کسی گم شدن کودکی را اعلام می‌کند، اطلاعات مبسوطی در اختیار کارکنان فروشگاه قرار می‌گیرد تا بتوانند به جستجوی او بپردازند و اگر کودک گم شده در مدت ده دقیقه پیدا نشود، پلیس در جریان حادثه قرار گیرد.
طی سال‌های گذشته، اعضای این سازمان به 73000 مورد گم شدن کودکان رسیدگی کرده است. این سازمان تاکنون به 48000 پدر و مادر کمک کرده است تا فرزندان گم شده‌ی خود را بیایند.
تحت تأثیر فعالیت‌های این سازمان، درصد کودکان گم شده و پیدا شده از رقم 60 درصد در دهه‌ی 1980 به 91 درصد در روزگار ما رسیده است.
--------------------------------------------------
1. John Walsh
2. Reve
3. Adam
4. National Center for Missing and Exploited Children (NCMEC)
5. Adam Code


برگرفته از كتاب:
ماكسول، جان؛ 17 اصل كار تیمی (چه كار كنیم كه هر تیمی ما را بخواهد؟)؛ برگردان مهدی قراچه داغی؛ چاپ سوم؛ تهران: انتشارات تهران 1386.
 




نوع مطلب : داستانهای واقعی، 
برچسب ها : جان ماکسول، داستان،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 4 آذر 1393


( کل صفحات : 39 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی